پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

پارسا و مهرسا

سرمای هوا

خدا کنه که هوا از این سردتر نشه نمیدونم مامانم دیگه چه لباسی میخواد به من بپوشونه ...
11 دی 1390

شب یلدا

دیشب هم مامان لباس جدید تنم کرد بگم از کجا فهمیدم چون سریع دوربین اورد و از من عکس وفیلم گرفت  بعد هم شامم رو خوردم وخوابم گرفت ساعت 8.5 شب و من خوابیدم و باز هم خوابیدم وباز هم  ... ومن دیگه تعجب کردم که چرا صبح نمیشه خلاصه با هر زحمتی بود خوابیدم تا صبح شد وصبح فهمیدم که بله دیشب شب یلدا بوده یعنی بلندترین شب سال ومدار زمین در زاویه ٢٣ درجه قرار داشته و از این حرفها اما نکته مهم این بود که دیشب فقط 1 دقیقه از شبهای دیگه بلندتر بود و این من بودم که ندانسته جو گیر شده بودم  شاید به خاطر لباسم بود....   ...
5 دی 1390

جوجوه ميگه...

امروز مامانم داشت مثل هر روز  اموزش صداي حيوانات رو بهم ميداد بع بعي ميگه بع بع خروسه ميگه قوقولي قوقول جوجوه ميگه جيكو جيكو جيك كه در اين هنگام منم با صداي فوق العاده ظريفي گفتم جيك و باز مامان ذوق زده شد وتا شب بارها وبارها از من پرسيدند جوجوه ميگه؟ ومن هم هر بار گفتم جيك كلا من با جوجوها رابطه خوبي دارم اما نكته مهم اينه كه منظور از جوجو چيه ؟چون من مورچه رو با عنوان جوجو ميشناسم ،كبوترها حياط خونه مامان جون رو با جوجو ميشناسم و مجسمه هاي تو خونمون رو هم با همين عنوان حالا نميدونم كدوم جوجو ميگه جيك............
21 آذر 1390

اخرين روز ده ماهگي

در اخرين روز ده ماهگيم كاري رو شروع به انجامش كردم كه تا آخر عمرم ميتونم انجام بدم شايد الان كه دارم اين مطلب رو ميخونم ارزش اين كار برام خيلي كم شده باشه چون خيلي كار ساده  وتكراري هستش اما اون موقع كه يادش گرفتم فوق العاده برام مهم وبا ارزش بود  خيلي وقت بود كه براي رسيدن به وسايل مورد نظرم انگشتهاي مامان وبابا و در مواقع اضطرار هر  فردي كه نزديكم بود را ميگرفتم تا من تاتي كنم وبهش برسم اما در يك روز پاييزي دقيقا 12 اذر سال 1390 من دستم به زانوي مامان بود كه يكدفعه طي يك عمليات انتهاري دستم رو از زانوي مامان برداشتم وخودم به تنهايي شروع به راه رفتن كردم و خودم رو رسوندم به ديوار   وباز با ذوق مامان و بابا مواجه...
16 آذر 1390

ده ماهگي

ومن ده ماهم شد   اما اين ماه مامان گفت برات كيك درست نميكنم اخه يك جايي دعوت بوديم لباسهاي كاملا متفاوت تنم كردن  ومامانم بهم گفت دوست داره منم مثل اون ني ني باشم كه بخاطرش اين لباس رو پوشيدم  يعني شجاع و يك ادم مهربون    ...
15 آذر 1390

دنياي اسباب بازيها

يكي از كارهاي مورد علاقه من اينه كه به كمك يكنفر برم توي اتاقم و بعد برم  سراغ كمد اسباب بازيهام اينجوري بعدش درشو به زحمت باز كنم اينجوري وبعد هم برم سراغ اسباب بازيهام البته من بيشتر دوست دارم حال اين مرغ بيچاره رو جا بيارم  اينجوري واينجوري چند ساعت از وقتمو در گير هستم البته در طبقات بالاي اين كمد چيزهاي جالب تري هست كه من فعلا دستم بهشون نميرسه ...
15 آذر 1390

چمدان

در كل چمدان نقش زيادي در زندگي من داشته و دارد ،اما مهمترين نقش انرا من هر 2 هفته ميبينم كه مامانم وسايلهاي من  و خودش را جمع ميكند ، يكبار براي اينكه بريم خونه ماما جونم و 2 هفته بعدش بريم خونه خودمان براي همين هم حس من به چمدان نميدونم بايد خوب باش يا بد اما الان ميدونم كه حسم اصلا  خوب نيست ...
30 آبان 1390